دلم می لرزد و دستم نمیآید سراغ تو اگر دورم از این فردا نمیسازد فراق تو خدایان رفته اند گویابرای آخرین رویا غریبی آشنا گشتم نمی خواهد ایاق تو کلید نقره فام شب برای ماه شیدا بود خیالم قفل خواب شب نمیآید فراق تو بدنیا آمدم یکبار ولی مردم هزاران بار گواه این دل رسوا ! نمی سازد ایاق تو طنین آه پیچیده میان سفره ای رنگین الا یا ایها الساقی ! نمی خواند فراق تو تبسم می زند لبخندبه لبها از گل پیوند رسیدم با غروبی دور،نمی دارد اتاق تو به شمعی گر فرو لغزید خیالفراق ,کلید نقره منبع
درباره این سایت